تبليغاتX
قصه عکسهای من
 
 
 
 
گلوي عكسم را گرفته
شناسنامه نمي خواهم
دلم مثل پنجره به عبور هوا خوش بود
با من
به اسم و با باد به صداي خوف نگو
ابري شده ام
چه متروك آمده بودم
مثل زني در عكسهاي قديمي
خاك رف گرفته ام
كه صدايم از غبار اين همه سال خش دراد
مرا از كدام شليك آويخته بودند به كاغذ ها
بي خيال منتظران
از شر خير ها كه بگذرم
آخرين لباس آويخته را كه بردارم
كسي مي شوم مثل
......
براي اين زن تازه اسمي بساز
نه پرنده باشد ، نه انسان
نه شي ، نه وجود
اسمي به رنگ سفر
اسمي به رنگ هوا
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 22:32  توسط الناز صفات  | 

 

 

يك استكان تلخي

يك دل سنگي

سيگاري آتش بزن

شيشه و بخار اگر نمي گيرند

امروز را رج بزن

ديروز را خط

دل نگران نباش

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 23:34  توسط الناز صفات  | 

بچه كه بودم
پيشانيم بلند بود
پدر بوي شهر مي داد
و با انگشت اشاره ي مادر بزرگ
همه چيز به خواب مي رفت
از ماه گرفته
تا درخت گردوي توي حياط
كلمه نمي دانستم
آسمان هم كه به زمين مي آمد
پير مي شد
آنقدر كه مي چرخيد دور خودش
و گيج
از كوچه
برايمان دست تكان ميداد
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 0:7  توسط الناز صفات  |