خسته ام ، خسته به اندازه ی یک عمر .و دلم می خواهد سخن گویم
خاطرات بسیاری در افکارم می لولند و از این لولیدنهای بیشمار است که امروز کاغذی سیاه می کنم و لاشه ی نیمه جان قلم گریانم را بر برگ های سفید و سطر های سرگردانش می کشم
همه چيز دروغ شده ، بيشتر آدمها پشت نقاب مهربوني و شاعرانشون ديوي بيش نيستند ، و فقط بلدن خوب حرف بزنن ،حرف هايي كه خودشان هم ميدونن مفته ! آخه شما ها چه فكري پيش خودتان كردين؟ هان؟ كه همه بلا نسبت خر تشريف دارن؟ نه بابا اين خبرا نيست ! !! به فرض كه يكي يا ده نفر نفهميدن كه نقاب ميزنييد تا كي ميخواين ادامه بدين؟
And then your share from this cerain life ،
O unwritten tale !
O white paper !
Childhoob chapters
adoring chaapters
happy chapters and ،
-perhaps-
grievous chapters
exciting ascends
severe tangles with
-perhaps-
is a relief and an end
- perhaps pleasant ، perhaps bitter -
knows not that
And your share of ambiguity of days to come
O mere innocence !
is all the clarity that
- so -
has faded away your mother around the finishing chapters
of the tale ....

چند روزي است كه به فكر افتادم ،گاهي كسي صدايم ميكند ، بر ميگردم اما هيچ كس نيست ،به صداي تلفن كه زنگ نمي زند هم از جا مي پرم ،در سكوت نشسته ام اما از جايي دور بوي نم آب و خاك مي آيد . بوي نم آب و خاك ،خانه را در سكوت و تاريكي فرا مي گيرد و زمان مي گذرد و زمين ميچرخد .من اينجا ايستاده ام هميشه و هنوز! و در مسير باد و باران و خاك و آفتاب من اينجا ايستاده ام و نمي خواهم كسي مرا ببيند. باران بر گونه هايم ميبارد و زمان ميگذرد ،و كسي را نمي بينم
به همين سادگي ،دور ، نزديك ، گم ،پيدا، مثل بارونه ،پشت پنجره
دارم روزهاي تازه اي رو شروع ميكنم ،سخت هست ولي غير ممكن نيست