تبليغاتX
قصه عکسهای من
 magnify
به این حقیقت آگاه باش ...به عق زدنم و به!!!!انزجارم و بدان که اینهمه از برای تونیست!!!!از درون خود من است و برای خودم و از خودم....حس غریبیست انزجار از خود و من .در فوران درک تنفرم از وجودی بی معنا به نام من.ای کاش که نبودن را نیز همچون انزجار ، توان و توش تجربه بودای کاش!!!ای کاش بودیم و ساده میبودیم و نه با اینهمه نیرنگ و ریای درویشانه...ای کاش
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت 22:47  توسط الناز صفات  | 

 magnify

خسته ام ، خسته به اندازه ی یک عمر .و دلم می خواهد سخن گویم

خاطرات بسیاری در افکارم می لولند و از این لولیدنهای بیشمار است که امروز کاغذی سیاه می کنم و لاشه ی نیمه جان قلم گریانم را بر برگ های سفید و سطر های سرگردانش می کشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/08ساعت 10:7  توسط الناز صفات  | 

 magnify

همه چيز دروغ شده ، بيشتر آدمها پشت نقاب مهربوني و شاعرانشون ديوي بيش نيستند ، و فقط بلدن خوب حرف بزنن ،حرف هايي كه خودشان هم ميدونن مفته ! آخه شما ها چه فكري پيش خودتان كردين؟ هان؟ كه همه بلا نسبت خر تشريف دارن؟ نه بابا اين خبرا نيست ! !! به فرض كه يكي يا ده نفر نفهميدن كه نقاب ميزنييد تا كي ميخواين ادامه بدين؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 18:43  توسط الناز صفات  | 

 

 

 

And then your share from this cerain life ،

O unwritten tale !

O white paper !

Childhoob chapters

adoring chaapters

happy chapters and ،

-perhaps-

grievous chapters

exciting ascends

severe tangles with

-perhaps-

is a relief and an end

- perhaps pleasant ، perhaps bitter -

knows not that

And your share of ambiguity of days to come

O mere innocence !

is all the clarity that

- so -

has faded away your mother around the finishing chapters

of the tale ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/04ساعت 19:58  توسط الناز صفات  | 

 magnify

چند روزي است كه به فكر افتادم ،گاهي كسي صدايم ميكند ، بر ميگردم اما هيچ كس نيست ،به صداي تلفن كه زنگ نمي زند هم از جا مي پرم ،در سكوت نشسته ام اما از جايي دور بوي نم آب و خاك مي آيد . بوي نم آب و خاك ،خانه را در سكوت و تاريكي فرا مي گيرد و زمان مي گذرد و زمين ميچرخد .من اينجا ايستاده ام هميشه و هنوز! و در مسير باد و باران و خاك و آفتاب من اينجا ايستاده ام و نمي خواهم كسي مرا ببيند. باران بر گونه هايم ميبارد و زمان ميگذرد ،و كسي را نمي بينم

به همين سادگي ،دور ، نزديك ، گم ،پيدا، مثل بارونه ،پشت پنجره

دارم روزهاي تازه اي رو شروع ميكنم ،سخت هست ولي غير ممكن نيست

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 22:36  توسط الناز صفات  |