من با تو تنها نيستم .هيچ كس با هيچ كس تنها نيست
گاهي ميشود سكوت كرد و گذشت
گاهي ميشود به زير آسماني ابرناك سر بلند كرد و به آيينه نگريست
گاهي ميشود از گشتن باز ايستاد گاهي ميشود نيافت و پذيرفت
گاهي ميشود به راه افتاد بي وسوسه و بي ترديد
گاهي ميشود رنجيده خنديد خوش بود گريست
گاهي ميشود براي نقاشي ها و شعر هاي كودكانه دلتنگ شد
گاهي ميشود خواند خواند خواند
گاهي ميشود نوشت نوشت نوشت
گاهي ميشود بي تاريخ بي زمان
گاهي ميشود بي خبر رفت ده ها روز...... گاهي ميشود مانند صدها روز
ELI.PIX

صدای زنگ ساعت در اتاق میپیچد و از خواب میپرم. و به سمت ساعت غلت میزنم،زنگ را خاموش میکنم و به ساعت نگاه میکنم که چند است.کمی زمان لازم دارم تا به یاد بیاورم که چند شنبه است و ساعت چند باید بیدار شوم.فکر میکنم باز هم....؟زیر لب،آرام با خود میگویم بخواب و پتو را تا بالای گوشهایم بالا میکشم.
باز صدای گنجشک.از خواب بیدار میشوم و فکر میکنم اگر گنجشکها نبودند چطور بیدار میشدم؟غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چند است؟.به پرده های سفید نگاه میکنم و فکر میکنم آیا باید عوضشان کنم؟یادم نمیاید که چند سال پیش خریدیمشان و دوست هم ندارم که به این موضوع فکر کنم.برای شروع یک روز،فکر خوبی نیست.فکر میکنم کاش باران بیاید.فکرم را ادامه میدهم:باران بیاید که چه؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق شده نگاه میکنم ،جایی که نور به زمین میخورد نگاه میکنم..زیر لب،آرام به خودم میگویم بیدار شو و پتو را کنار میزنم.
وارد اتاق میشوم و پنجره را میبندم.فکر میکنم باز یادم رفت جوراب پایم کنم و وقتی پاهایم را روی سنگ سرد آشپزخونه میگذارم فکر میکنم دیگر فردا پا برهنه از اتاق بیرون نخواهم آمد.از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه میکنم و فکر میکنم مگر فردا قرار است چه چیزی عوض شود؟فکرم را تصحیح میکنم:فردا چه چیزی بهتر میشود؟کتری را پر از آب میکنم و میگذارمش روی گاز.کبریت جای همیشگی خودش است چون جز من کس دیگری از آن استفاده نمیکند.گاز را روشن میکنم و فکر میکنم بد نیست کتری را هم بشورم.بشورم که باز کثیف بشود؟فرض کن دیروز شستمش.لبخند میزنم و تکیه میدهم به ظرفشویی.لااقل میتوانم بیرون از آشپزخانه صبر کنم تا پاهایم یخ نکند.یا چهارزانو بنشینم روی صندلی.الان آب جوش میاید.یک کم دیگر صبر کن.میتوانم چند تا گلیم بیندازم کف آشپزخانه.که هر روز کثیف بشوند و مجبور باشم مدام بشورمشان؟شاید اگر پنجره آشپزخانه بزرگتر بود و نور بیشتری به درون می آمد،اینقدر زمین سرد نبود.یا اگر به جای سنگ،جنس کف از چوب بود.یا... آب جوش میآید و من دوباره لیوان چایم آماده نیست.لیوان را از کشو وسطی برمیدارم و چای کیسه ای را از کشو کناری.فکر میکنم کاش رنگ کابینتها سفید نبود تا هر لکه کوچکی رویشان دیده نمیشد.لیوان داغ را که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیست؟
کتابی که در حال خواندنش هستم را برمیدارم،درجه بخاری را کم میکنم،پنجره را باز میکنم و از اتاق بیرون میآیم.فکر میکنم کاش رنگ چوب پله ها هم مثل رنگ چوب کف اتاق روشن بود.شاید آنوقت بیرون آمدن از اتاق خواب و آمدن به طبقه پائین اینقدر غم انگیز نبود.میدانم چای آماده است و این به من قوت قلب میدهد.لبخند میزنم:چه کودکم من!چای آماده خوشحالم میکند.ولی بعد فکر میکنم همین لذتهای کوچک کافی نیست؟حالا میتوانم کتاب به دست،روی مبل بنشینم،چای بنوشم،شیرینی بخورم و کتاب بخوانم.و فکر کنم،البته.
دسته کاغذهایم روی میز است.فقط باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟خودکار؟مداد؟خودنویس
اولین صفحه را میخوانم و وقتی میخواهم ورق بزنم،نگاهم میافتد به درخت توی حیاط.فکر میکنم چند سال دارد؟دلم میخواست از کسی بپرسم ولی مطمئن نیستم کسی بداند و نمیخواهم فکر کنند من اینقدر بیکارم که به تنها چیزی که فکر میکنم این است و تنها همین موضوع برایم اهمیت دارد.صبر میکنم.نشان را میگذارم بین صفحات،کتاب را روی میز میگذارم و لیوان چایم را برمیدارم.فکر میکنم اگر خانه ام این پنجره ها را نداشت چطور میشد؟سعی میکنم اتاق را بدون پنجره تصور کنم:زمین چوبی تیره،چند تکه فرش قهوه ای،مبلهای بزرگ و کرمی که دور شومینه چیده شده و کتابخانه پر از کتاب دور تا دور اتاق.پنجره را از دیوار روبرویم حذف میکنم و به جایش کتابخانه دو طرف را بهم وصل میکنم و درون طبقاتش را پر میکنم از کتاب.خودم را میبینم که در تاریکی نشسته ام و جایی نیست تا موقع چای خوردن به آن نگاه کنم یا درختی که فکر کنم چند سال دارد و بخواهم مقایسه اش کنم با سن خودم.شومینه را باید همیشه روشن نگه دارم و این برایم راحت نیست. قفسه پر کتابی را که ساخته ام خالی میکنم و از جلو پنجره برش میدارم،نور خورشید باز اتاق را روشن میکند و فکر میکنم بد نیست این بار به جای پرده های سنگین و تیره،پرده روشن بخرم
به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشد.یا بهتر از آن به دیروز.ولی دایره سرجای خودش است:چسبیده به امروز. باید از خانه راه بیفتم تا به موقع برسم.از فکر کاملم خوشم میآید..هیچکدام از این صفتها به تنهایی به درد من نمیخورد و باید هر دو با هم باشند.اول ساعت را نگاه میکنم و بعد زل میزنم به ورقهای روی میز.پنج ساعت وقت دارم و خودکار سیاه را برمیدارم،.ولي نتوانسته ام تصمیم بگیرم با چی بنویسم . باید تصمیم بگیرم برای امشب شام چی بخورم. خودکار سیاه را برمیدارم،یکبار دیگر کاغذهای آ4 را مرتب روی هم میگذارم و شروع به نوشتن میکنم. باید آرام بمانم و ذهنم را رها کنم.به ساعت نگاه میکنم و فکر میکنم کاش مجبور نبودم شام درست کنم.کاش فقط باید تصمیم میگرفتم.آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشوم...
ELI.PIX
انگار2 روز چاپ عذر خواهي ها فايده نداشت و ديروز (دوشنبه )روز پاياني شرق بود ولي شرقي ها نا اميد نمي شوند
خوب كه چي؟ حالا بايد چيكار كنم؟اون روزها كه به ت احتياج داشتم نبودي .امروز كه بر مي گردي ديگه اصلا به ت احتياج ندارم .يعني به هيچ كس احتياج ندارم .نمي دونم چرا رفتي و واسه خاطر كي رفتي تنها چيزي كه مي دونم اينه كه وقتي رفتي دست هام نمي لرزيد .موهام سفيد نبود .معني انتظار كشيدن رو نمي دونستم . حالا خوب مي دونم. كاش نمي اومدي كاش نمي ديدمت يعني تو من رو نمي ديدي با اين موهام ..با اين دستام
اما نه كاش مي اومدي
برو ! بروووووو همون جايي كه اين همه سال بودي
pix: SAEEDEH AMIN
يه مرداد ماهي به دنيا آمد و به شماره شناسنامه 4861 و صادره از تهران
آري همه را مي بينم...همه را حس مي كنم ، مقصودت چيست؟
در جواب من يكباره ناپديد مي شود
همه جا بار ديگر تاريك مي شود...سرد و بي طراوت...ترسيده ام
خبري از آن روشني و گرمي نيست...گويي تنهاي تنها در اعماق گودالي سياه رها شده ام.كسي صدايم را
نمي شنود.فرياد زنان او را مي خوانم
ظاهر مي شود...چه گرم است چه پر نور...احساس امنيت وجودم را در بر مي گيرد.صداي من تنها به او
مي رسد و او مهربانانه به سويم مي آيد
چشمانم را كه از باران اشكم تر شده نوازش مي كند و با نوايي زيبا.....
اكنون دنياي ذهنم جاني تازه گرفته...همه روشن و سبز گشته
تا بي كران
احساس بي وزني دارم
نور مرا در آغوش مي كشد ، آزاد...رها
نور مي گويد:
اين را بدان كه من از درون خود تو تابيدم.
من از توام و تو از من
پس باوركن مرا و باور كن خودت را
نورچراغ هاي خيابان در سرماي گزنده و تاريكي گرماي دلپذيري داشت.انحناي نيمكت پارك با ستون فقرات خسته اش آشنا بود.پتوي پشمي ارتش رستگاري گرماي مطبوعي به جانش مي ريخت.كفش هايي كه امروز توي سطل آشغال پيدا كرد به پايش مي خورد. فكر كرد خدا را شكر زندگي زيباست.